شمس الدين حافظ
31
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )
سخن ناشر ستارهاى بدرخشيد و ماه مجلس شد * دل رميده ما را انيس و مونس شد دربارهى حافظ چه مىتوان گفت ؟ رند عالمسوزى كه : به بوى او دل بيمار عاشقان چو صبا * فداى عارض نسرين و چشم نرگس شد دربارهى كسى كه با كرشمهاى وصفناپذير و لطيفهاى زمين بوى و آسمان خوى ، چنان جرعهاى از خم خانهى ازلى و ابدى به شيفتگان رهپوى و پژوهندگان حقيقت جوى ، چشاند كه به راستى علم از درك آن بىخبر و عقل از دريافت آن ناتوان و « بىحس » شد . كسى كه از بادهى شعر ناب خويش عارف و عامى را در « شرب مدام » انداخت و نغمهخوان بىبديل عرصهى گستردهى عشق و معرفت ، و راهنماى جاودانهى طريقت و حقيقت شد : تسبيح و خرقه لذت مستى نبخشدت * همت در اين عمل ، طلب از مىفروش كن ساقىيى كه حافظ پيوسته از او مى طلب مىكند و وصيت مىكند كه تا سحرگه حشر پياله بر كفنش بندند تا بدين وسيله هول محاسبه را در روز رستاخيز از دل بشويد ، ساقىيى است كه چنان مىيى مىدهد كه « حال » مىآورد و بر فضايل او « كرامت » و « كمال » مىافزايد . پس تا ساقى اين است و شرابى كه مىدهد ، چنين ؛ اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولى * وين دفتر بىمعنى غرق مى ناب اولى عشقى كه حافظ از آن دم مىزند نه در انديشهى ظاهربين زاهد و فقيه شهر مىگنجد ، نه در تخيّل حاكم و عسس و صوفى و نه حتى در ظرف تنگ و حقير روزگار بلكه گوهرى است سرشار از حلاوت و انرژى كه چون در دل « خسته » اى درآيد به او « توان » و حيات تازهاى مىبخشد . و بديهى است كه چنين درّ يتيمى